خطا پایه موفقیت است و وسیله ای است که با آن می توان به موفقیت رسید. ( Loa Tzu )
از اشتباهات خود شرمنده نشوید و آن را جرم ندانید. ( کنفسیوس )
بسیاری از افراد خوب موفقیت را می بینند. برای من موفقیت با تکرار خطا و درون بینی آن بدست می آید. در حقیقت موفقیت حاصل یک درصد کار است که خود از 99 در صد خطا حاصل شده است. ( سوشیرو هوندا )
در غرب دلبستگی ما به موفقیت باعث سست شدن ما در خطر کردن می شود. آنجه از این خطر کردن می آموزیم به آن موفقیت می ارزد. و این ترس از شکست است که تعیین می کند که بیاموزیم یا نه؟ ( پارکر پالمر )
خطا فرصتی است که هوشمندانه تر باشیم. (هنری فورد )
هر چه شما را نمی کشد شما را قوی تر می کند. ( مارلون براندو )
من هفتصد بار اشتباه نکردم. من یک بار اشتباه نکردم من زمانی موفق شدم که هفتصد راهی را که موفقیت آمیز نبود اصلاح کردم. هر گاه راهی را که عمل نمی کرد حذف کردم راهی را پیدا کردم که کار می کرد. ( توماس ادیسون )
هر گاه خبر های بد را به عنوان یک نیاز به تغییر و نه یک خبر منفی پذیرفتید شما از آن شکست نخورده اید بلکه از آن چیزهای تازه آموخته اید ( بیل گیتس )
در مورد موفقیت
زمانیکه دانش یک مرد برای موفقیت کافی است. ولی تقوای او کافی نیست. هر چه را که او ممکن است بدست آورد دوباره از دست خواهد داد. (کنفسیوس)
موفقیت به همان اندازه شکست خطرناک است. (لائو تزو)
برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ببین چه بدست آورده ای و در قبال آن چه از دست داده ای. (دالای لاما)
همة چیزی که در این زندگی لازم دارید بی خبری و اعتماد به نفس است و موفقیت حتمی است. (مارک تواین)
موفقیت توانایی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن شور و حرارت است. (وینستون چرچیل)
در پایان
موفقیت به معنای بدست آوردن آن چیزی است که می خواهید.
شادی به معنای خواستن آن چیزی است که دارید.
(نویسنده بک کانفیلد)
من دوستی به نام مانتی رابرتز دارم که یک مزرعه پرورش اسب دارد.
یک روز که در حال صحبت بودیم او داستانی را برای من نقل کرد. داستان پسری که فرزند یک تعلیم دهنده اسب دوره گرد بوده که از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد وقتیکه سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یک صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد که و چه کاره باشد.
آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یک شکل از یک مزرعه 200 جریبی که در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسیر مسابقه مشخص شده بود کشید. و سپس نقشه یک ساختممان 370 متر مربعی را کشید که در مزرعه 200 جریبی او واقع شده بود.
او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول یک F (نمره بسیار پایین) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با یک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بیا پیش من». پسر با صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت و از او پرسید چرا نمره اش F شده است؟
معلم در پاسخ به او گفت این یک رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست. تو فرزند یک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی! و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یک مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است. تو باید یک زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تکثیر کنی که همه اینها مقدار زیادی پول لازم دارد. برای انجام چنین کاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می کنم.
پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فکر کرد و از پدرش در این باره کمک خواست ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این کار را تمام کنی و از ذهن خودت کمک بگیری. البته من می دانم که این تصمیم بزرگی برای توست.
بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو می توانی نمره F را برای من نگه داری و من هم رؤیای خود را برای خودم نگه می دارم.
بله آن پسر مانتی بود. او اکنون یک مزرعه اسب 200 جریبی دارد و در حالی این داستان را تعریف می کرد که در خانه 370 متر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد. من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترین قسمت داستان اینجاست که دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من برای یک تور یک هفته ای آورد. وقتی که معلم قدیمی داشت آنجا را ترک می کرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤیای تو بودم. در آن سالها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودی که رؤیای خود را نگه داری.
اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید.
سلام بر وبلاگ خونای مداد تراش بحث امروز ما هدیه است،چگونه و چه هدیه ای به مهمترین شخص زندگی تان می دهید؟ سبدی از شکلات و کارتهای تبریک برای افرادی که در روز تعطیلی مذهبی یا در لیست افراد حاضر در مراسم عید نوروز، مناسب است. اما برای هدیه شخصی که نقشی ویژه در زندگی شما ایفا می کند، بایستی خیلی بیشتر فکر کنید و تدارک ببینید.
اگر تازه کارید و اولین بار است که به شریک آینده زندگیتان هدیه می دهید، چگونه هدیه ای می دهید؟ هدیه ای که هم ساده و هم شیرین باشد.این مقاله کمک می کند تا هدیه ای به شخصی ویژه بدهید حتی اگر یک ماه یا مدتی هم با یکدیگر زندگی کرده اید.
برای روابطی جدید
جدول کلمات متقاطع ــ در این مرحله از روابط، بهترین هدیه، هدیه ای کم قیمت است که با فکر و توجه خریداری شود. به علایق عشق جدیدتان اهمیت دهید. مثلاً اگر او از انجام جداول کلمات متقاطع لذت می برد، کتابچه ای که جدیدترین و آخرین چاپ سال است را به او هدیه دهید.
اگر به ماهیگیری علاقمند است، می توانید به او یک قلاب ماهیگیری هدیه بدهید.
یک هدیه کوچک به مانند آنچه در بالا ذکر شد و علایق طرفتان را در آن گنجانیده اید، نشان میدهد شما سعی ندارید که با خرید هدیه ای گران قیمت مهر و عاطفه او را بخرید.
دوم ابراز نمودن ــ هدیه مهم دیگر می تواند حالت تفریح داشته باشد مثلاً اگر طرفتان به مسابقه ورزشی یا کنسرتی علاقمند است. 2 عدد بلیط خریداری کرده و همراه یکدیگر به آنجا روید. (البته صندلی تان مقابل انبوهی از صندلی ها یا در مرکز سالن نباشد!). تاریخ و ساعت بلیط را با کارت زیبایی به او تقدیم کنید.
زمانی که طرفتان متوجه شود که در علایق او شرکت کرده اید، حتی اگر هدیه ای که تهیه کرده اید جزء علایق مهم او نباشد، ولی این کار شما را در رسیدن به هدفتان پیروز می کند.
برای تداوم روابط
اگر ازدواج کرده اید برای روابط دلپذیر و مداوم این چند سطر را بخوانید:
چرا با صدقه موافق نیستید در جایی که هر دوتان پول نقد دارید و معمولاً این پول را برای همدیگر خرج می کنید؟ خرید یک دستگاه قطار برای کودک نیازمندی که در غیر اینصورت هدیه ای از جانب شخص دیگری در یافت نمی کند، این عمل پسندیده می تواند افسردگی روز تعطیل را برای هر دو دریافت کننده و هدیه دهنده برطرف کند. پس خرید یک اسباب بازی برای کودکی بی بضاعت بسیار مفید است.
اگر پول کافی برای استخدام مستخدم را ندارید، کودکانتان را برای شب به منزل پدر یا مادر بزرگشان بفرستید، یک فیلم عاشقانه قدیمی را کرایه کنید و غذای مورد پسند همسرتان را سفارش دهید. هر هدیه ای که اجازه دهد تا زمانی را برای تفریح و مصاحبت با همسرتان صرف کنید، عالی است.
هدایای عالی معمولاً هدایایی اند که از آنها سپاسگزاری و قدردانی شود. در مدت تعطیلات فراموش نکنید که از اهمیت همسرتان در حمایت، عشق ورزیدن و آرامش تان، تشکر کنید. آنها این کلمات را تا سالیان دراز به خاطر خواهند سپرد.
اکنون بگویید معیارهای یک هدیه ایده آل برای کسی که دوستش دارید چیست؟
در روزگاران قدیم پادشاهی دستور داد تخته سنگی را وسط جاده ای قرار دهند. سپس خود و افرادش در گوشه ای مخفی شدند تا ببینند آیا کسی آن تخته سنگ را از سر راه برمی دارد یا نه.
عده ای از بازرگانان و افراد مرفه دربار با بی توجهی از کنار تخته سنگ عبور کردند. عده زیادی هم از مردم عادی با دیدن تخته سنگ شاه را ملامت می کردند و او را مقصر می دانستند که چرا جاده ها را آباد نمی کند و به وضعیت آنها رسیدگی نمی کند. اما هیچکس برای برداشتن تخته سنگ از وسط جاده کاری انجام نمی داد. پس از مدتی که افراد زیادی رفت و آمد کردند یک روستایی که بار سبزیجات داشت از راه رسید. آن مرد روستایی به محض اینکه به تخته سنگ رسید بارش را به زمین گذاشت و شروع به هل دادن تخته سنگ کرد تا اینکه بعد از مدتی با زحمت زیاد توانست تخته سنگ را از وسط جاده به کناری بغلتاند.
بعد از برداشتن تخته سنگ از وسط جاده مرد روستایی یک کیسه پول درست در جاییکه قبلاً تخته سنگ بود پیدا کرد وقتی مرد روستایی در کیسه را باز کرد با مقدار زیادی سکه های طلا و یک یادداشت مواجه شد که در آن نوشته شده بود: طلاها متعلق به کسی است که تخته سنگ را از سر راه مردم کنار بزند.
مرد روستایی چیزی آموخت که بسیاری از ما در مواجهه با سختی ها متوجه آن نمی شویم.
«هر مانعی که سر راه ما بوجود می آید فرصتی برای پیشرفت در اختیار ما می گذارد.»
روزمرگی یک جانی است
سالها قبل از اینکه نوشتن را آغاز کنم در ذهن خود نظریات و ایده های فراوانی داشتنم و دائماً فکرم مشغول بود. اما در دنیای واقعی هیچ اتفاق مثبتی برایم رخ نمی داد. و هیچ قسمت از زندگی من درجهتی که امیدوار بودم پیش نمی رفت تا آنجا که به امکان ایجاد تغییر در زندگی خود شک کرده بودم. و با خود فکر می کردم آیا می توانم اوضاع زندگی خودم را سروسامان دهم؟
چندی بعد وقتی در اتاق انتظار پزشک خود نشسته بودم تا نوبتم برسد در مجله ای یک سؤال کوتاه توجه مرا به خود جلب کرد این پرسش بسیار ساده بود، (همان طور که بیشتر حقایق ساده هستند.) اما تأثیری سریع و عمیق در من ایجاد کرد بطوری که مرا از آن حال و روز به جایی رسانده است که اکنون هستم و از زندگی و حرفه خود لذت می برم.
قبل از اینکه بخواهم درباره این پرسش صحبت کنم می خواهم درباره مشکل صحبت کنم.
قاتل
در یک کلام روزمرگی
این قاتل همانند مواد مذاب آتش فشانی در دنیای بزرگسالان می خزد، رویاها، امیدها و بلندپروازی ها را می پوشاند تا اثری از آنها نماند. این اتفاق هر روز برای ما می افتد چون ما هر روز همان کار های روز گذشته را انجام می دهیم. این یک دور باطل از تکرار اعمال و تکالیفی است که به هیچ کجا ختم نمی شود.
علت اینکه نمی توانستم زندگی خود را تغییر دهم این بود که در روز مرگی گیر کرده بودم هر روز کار های مشخصی را انجام می دادم: بیدار شدن، کار کردن، خواب و دوباره تکرار همه آنها.
تا اینکه آنروز در مطب دکتر با این حقیقت آشنا شدم.
پرسشی که زندگی مرا متحول کرد.
حقیقت تلخی که وجود دارد این است که بیشتر افراد هیچگاه متوجه نمی شوند چه اتفاقی در حال افتادن است تا اینکه بسیار دیر می شود. این مهارت و زیرکی روزمرگی است همان جنایتکاری است که رویا های شما را می دزدد. او روی ساعت ها و دقایق زندگی شما دست می گذارد. هواپیمای زندگی شما را روی خلبان خودکار و بی مقصد قرار می دهد طوریکه نمی دانید به کجا می روید و حالت گیجی به شما دست می دهد.
روزمرگی یک جنایتکار است. او امید را می کشد و شانس شما را برای تغییر نابود می کند. ما را نسبت به حقیقت نابینا می کند و رویاها و اهداف را می دزدد. روزمرگی مانع از رشد و پیشرفت می شود و شما را به کاری که راه به جایی نمی برد مشغول می کند.
اگر می خواهید فردی موفق و متفاوت باشید باید با روزمرگی مبارزه کنید خوب بعد از همه این حرف ها حتما می خواهید بدانید در آن مجله چه چیزی نوشته بود آن جمله یا پرسش این بود:
« اگر هر روز یک برنامه تکراری را دنبال کنید چه شانسی برای عملی کردن رویاهای خود خواهید داشت؟»
من این جمله را دوباره خواندم و با خود فکر کردم اکنون چه کار خاصی انجام می دهم؟ و چرا باید همان کارهایی را که تا کنون نتیجه ای نداشته است همچنان ادامه دهم؟
تعبیر من
من پاسخ خود را داشتم. هیچ شانسی نداشتم!
من هیچگاه درباره ایده ها و افکارم کاری نکرده بودم هیچگاه به سمت فرد خاصی که می خواستم در آینده باشم حرکت نکرده بودم. اگر همان کار های تکراری و همان برنامه های تکراری را ادامه می دادم به آنچه می خواستم نمی توانستم دست یابم.
شاید آنچه داشتم برای بسیاری ایده آل بود. ولی من بیش از این می خواستم. و می دانستم که زندگی چقدر می خواهد به من امتیاز بدهد ولی باید در ابتدا تجربه می کردم و می آموختم و هزینه آن را می پرداختم تا بتوانم زندگی که لایق آن بودم را بدست آورم.
در اداره ای که کار می کردم به افراد دور بر خودم نگاه کردم همه ما در روزمرگی گیر گرده بودیم و آن دور باطل ما را به خود مشغول کرده بود.
من با حقیقتی رو در رو ایستاده بودم حقیقتی که بسیاری از مردان و زنان آنرا نمی دیدند در حالیکه مانع پیشرفت آنها شده بود. همه ما به خود می گوییم « یک روز این کار را انجام خواهم داد. » همه ما خود را با این فکر که اکنون چه باید بکنم خود را اذیت نمی کنیم بلکه همانند افراد نادان صورت مسئله را از ذهن خود پاک می کنیم.
ولی حقیقت این است: « اگر اکنون این کار ها، برنامه ها و روش های تکراری را عوض نکنید هیچگاه به اهداف خود نمی رسید. هیچگاه این اتفاق نمی افتد که از خواب بیدار شوید و رویاهای شما خود به خود به حقیقت پیوسته باشد. هرگز! » از این حقیقت پنهان نشوید آنرا قبول کنید آنرا در آغوش بگیرید. از آن استفاده کنید تا از بند زنجیر روزمرگی آزاد شوید و قدم در راهی از زندگی بگذارید که هر روزش برنامه ای برای پیشرفت داشته باشد.